November 17, 2010

تولد دو سالگی

گر چه دیر شد به دلایلی اما این عکس مربوط به 18 مهر ماه تولد دو سالگی سپهر است.


September 12, 2010

بی تابی تو

صدایت از دور آمد که :
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست
و هیچ جز شنیدن در من نیست و باقی چه فرقی دارد

August 31, 2010

یا علی

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای زعنایت رها مکن

August 18, 2010

رها

انگار کن رها می شوی از جایی که به آن متعلقی و میروی نمی دانی تا کی و تا کجا. انگار کن زمان را گم میکنی و ساعت دروغی بیش نیست. انگار کن آسمان هم طلوع و غروبش بهم ریخته. و تو مثل غریبه ها راه میروی و مبهوت ِ چهره های بهت زده ای. بازگشتی هست یا نه؟! نمی دانی
نه اینکه ندانی، نمی خواهی که بدانی

July 18, 2010

"آرزو"

آرزو کردم امروز همانطور که می آمدم خسته از کار
 که نشسته باشی اینجا روی صندلی، من به خیابان نگاه کنم و تو به من 
 باران ببارد و شیشه را برف پاک کن بروبد و تو نگاه کنی به من
شیشه ماشین بترکد و بریزد روی ما و تو نگاه کنی به من
باران عشق" بنوازد بلند بلند آنقدر که باند ها بلرزند مثل من و تو نگاه کنی به من
 انار خورده باشیم کنار سراب و کوله به دوش رفته باشیم تا رودخانه و با ماهیگیر کوچک بحث کنم و تو نگاه کنی به من
فرش چهارخانه قرمز را پهن کنم بنشینم و از لنز دوربین تو نگاه کنی به من
بالا برویم از کوه و مدام نق بزنم به تو و تو نگاه کنی به من
حرف بزنم یکریز و تو گوش دهی و نشنوی و نگاه کنی به من
در خانه را باز کنم بیایی تو و گرم شویم از خیسی باران همان پشت در! و تو نگاه کنی به من
 آرزو می کردم که چراغ قرمز شد، ترمز کشیدم، "باران عشق" بلند بود من خیس باران بودم همه نگاه می کردند به من جز تو

July 7, 2010

محبت

عکسی است که جایزه یونسکو را برده است. نمیدانم عکاس کیست
1364023811.jpg

June 7, 2010

مشرق خیال

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
-که دستم به دست توست-
من جای راه رفتن
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم

فریدون مشیری

April 8, 2010

سال نو مبارک

sepehr1%20resize.jpg

sepehr2%20siah%20sefid.jpg

February 21, 2010

بی تو در انتها

 

شکستم و سوزاندم. آتش که زبانه کشید دود شدی و سیاه می رفتی تا دوردستها. خاطرت راهم دود کردم و باران می سرود. حالا دیگر با باران نمی آ یی از لحظه های تشنه دیدار. نه بوی گل و نه نیلوفر. انگار کن دستی کشیده ای روی همه رنگها که سیاه شوند و دودی. و هر چه سپید ببینم باز هم سیاه و سیاه روبروی من است هر آنچه از تست. و همه خیالهایی که به بغض نگهداشتم دیگر نیست که هنوز لحظه ای از نیاز توام که دلتنگیهای شبانه ات را به طلوع من سر میکنی که هستم بی آنکه دوست داشتن ام تکراری شود که نیلوفرانه می پیچم که در تنهایی هایت خاطره من است و بودنم تمام است که هر جا باشم سایه به سایه همسفرم.  که عطر نفسهای تو ام.

اندیشیده ام زیاد این روزها ی سردی تو. حالا در این سال گشتی که می شناسمش، همه دردها ی آن روزها و بی خبری ها گِل میشود که بگیرم روی تو و لحظه هایمان تا زیر دیوار زندگی بماند تا بپوسد همه چیز. گذشته از ما جدا نیست اما می بینی که میشود آنقدر کمرنگ شود که انگار نبوده و نیست. دود شود و برود که دسترسی به آن نباشد. از چه میترسی از اتهام؟! از خودت؟! از من؟! رها کن تمام این مجنون بازی ها را. دلی نیست دیگر که بشکند یا جانی که فدا شود.

چه را باور کنم؟ چاره ما چیست جز همین وقتی در خلوت دلم هم نمی شود صدا زد تو را. نه میشود ماند و نه رفت. همسفر بودن دور دور را باور کنم؟! خاطره ات را خیس نگهدارم آنقدر که گند بزند؟

میدانی من و تو هم نمی شد ما شویم تنها سردرگم مانده بودیم. تمام شدنش بهتر تا بنشینی به امیدی واهی. کجای راه باشیم چه سود وقتی کوچه بن بست است. تو بگو شیرین و دلنشین تو بگو زیبا، اندیشه انتها ما را میکشت. مگر میشود شب و روز خدا را عوض کرد ؟ انگار کن تقدیر ما نبود نشستن زیر سایه بید و قسمت کردن ماه و بوسیدن ستاره ها و این قصه های کم رنگ و شیرین. امید بستن به آینده محال و رؤیا ها دوام ندارد و در آینده اگر هم بیاید دیگر تازه نیستم که حسی باشد برای عاشقی کردن. حالا تو هر چه بگویی مهم نیست دیگر باور نمی کنم، دیدم که آنچه باور کردم چگونه دود شد.سخت است فانوس دست بگیری و دنبال نور بگردی. باور داشتم که زندگی دیر و زود ندارد تو بگو یک لحظه زندگی، همان مرا بس است حالا اگر آخرین نفس ام باشد.

کاش حرفهای خودم باورم شود. که بتوانم به شب بسپارم تو را و نمیرم. تلخ گفتن سخت است، میدانم که این یکی را از من باور می کنی.

 

February 17, 2010

پایان

یک پایان تلخ بهتر از تلخِ بی پایان است.

January 10, 2010

به یاد امیر عباس مختاری

دستها که باز اعتمادند حلقه دوستان باز می شود و گسترده
آرام می رفتی و جماعتی گرفتار زمین
نشسته ایم به الحمد تو
و نشسته ای آن بالا در سکوت
لحظه های تلخ نفس کشیدن ما را می شماری
لبخند بزن به هق هق دوستانت تا بغض نکنیم وقتی کسی صدا میزند "عباس"

December 29, 2009

عاشورا

عاشوراست و من تمام سالهای دور که پنجره نگاهم چهره معصوم کودکانی را قاب میگرفت که نمی دانستند عزادار که هستند و زنجیر بازیچه دستشان بود، انتظار روزی را می کشیدم که فرزندم زنجیر را به بازی بگیرد به یاد حسین و نام او. دیروز نگاهش میکردم بغض بود و شُکر.
شکر برای این نعمت
و امید که محبت اهل بیت در دلش زنده باشد همیشه و بداند که نعمتی است بی انتها از جانب خدا و به واسطه ایشان


Sepehr%2088.9%20Nobahar.jpg

November 8, 2009

------

سه گانه
1.
میان چشم های خیس اعتقاد تو و دستهای باز اعتمادت در هروله مانده ام در شک بی پایان. تا به چشمهایت معتقد شوم دستهایت را بسته ای! خفه شده ام در این ابهام و در بهت تو در هراس.
می بینی چگونه حریص کلام تو ام؟ که بگویی " دوستت دارم".
می بینی چگونه لالِ سخنم؟!
دیوارها رقصیدند و دود شدند و رفتند و من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما.
بردی ام روی دار و نفس هایم به شماره که افتاد رها شدم.
پا پس نکش... های... از زیر چوبه دار.
بمان و جان دادنم را ببین. که هر روز به شماره می افتم و باز به نگاهی زنده.
سرم در دَوَرانِ دوران گیج مانده و زخمیِ زخم کهنه خویشم در هم آغوشی دستهای یخی و تن های هوس آلود عرق خیز. دوباره بوی تعفن می آید از لاشه من.
نیستی...نیستی که آب شوم و برویی مثل عشق.

2.
چشم هایم که از من گرفته شد، ماند دو پنجره سیاه که کور سویی از دور سرخ می کردشان و ملتهب. باران میزد شورِ شور و بی امان.
بستم هر دو پنجره را و داغی لبهای تو شد حس وجودشان.

3.
صداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم. آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي!
عمر مي آيد و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن، روي جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو!
قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟

-----------------------------------------------------
حرفهای ناتمام
تو میروی و من به دنبالت. پاهایمان بهم چسبیده. بهم نچسبیده ایم ! پاهایمان یکجاست.
من می روم و تو میدوی دنبالم .من تند می روم و تو دوان دوانی. چسبیده ای به من. به جایی این تو. به زنجیری که حلقه حلقه نشستی و سوهان کشیدی و کشیدی تا یکی ماند از حلقه ها خلاص کن این آخرین حلقه آهنی را، نزدیکتر.
حالا عصر ها که میآیم می نشینم کنار این حوض و تو رها می شوی روی آب. من نگاهت می کنم و موج می خورم روی آبی آرام تو و زلال باران همیشگی.

دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها

میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟
میدانی من هر روز با دستهای تو گچ های رنگی را می گیرم و می نویسم تو را پای تخته سیاه؟
بچه ها زل می زنند به رنگها و به ناهماهنگی من و هوای بی حوصله کلاس می خندند.
من هم می خندم به تو که ته کلاس نشسته ای و به دستهایت زل زده ای !
می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟


روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...

October 14, 2009

نغمه روز

بعد از نمی دانم چند سال فرصت کردم نغمه روز و تغییر بدم آنهم یک فایل کوچک ، یک تکه کوچک از صدای احسان خواجه امیری

Syndicate this site (XML)
Powered by
Movable Type 3.34