February 20, 2005

سلام پدر

                  دوم اسفند سال 1377. مشهد مقدس
سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب شش سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی شش سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به 2 عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ دو را بنوازد دنگ دنگ، در 2 اسفند و من بلرزم تمام.
2:00 بعد از ظهر عاشورا

پرنیان February 20, 2005 10:42 AM
Comments

salam kili zebast man tasliyet migam midoonam sakth vali adam harch zoodter b vaqeyt robroo besh behterh . nmikam begam k maerg kubh vali y rahi k ham miran ...................... movafaq v perooz bashid . از اشعار زیبا و دست نوشته هاتون لذت بردم خیلی دوس دارم صداتون بشنم

Posted by: ali at September 25, 2010 3:03 PM

سلام منم حدود یکماهه که بابامو از دست دادم این پنجشنبه چهلمشه غم دوریش داره دیوونم میکنه اخه بابام خیلی پاک و مهربون بود. الهی قربونش برم. لطفا براش یه فاتحه بگین. ممنونم

Posted by: ساسان at September 24, 2010 6:11 PM

سلام من 2/10/72 بابام رفت تا این روزا زیاد نمی فهمیدم یعنی چی شب عقدمم نیومد

Posted by: at September 8, 2010 12:00 PM

سلام پرنیان عزیزم.از صمیم قلبم باهات همدردی میکنم.من پدرمو 1/1/89 از دست دادم.توی روزی که هیچکس باورش نمیشه...من نبودم واسه مراسمش واسه تشییعش واسه شب اول قبرش نبودم....حالا که رفته فهمیدم که قصه ی مادربزرگها درست بود که میگفتن یکی بود یکی نبود.انشا الله که خدا همه ی پدرای از دست رفته رو قرین رحمتش قرار بده

Posted by: شیما at September 4, 2010 4:27 AM

سلام
امروز چهلم بابای گلمه
من بچه اخرخونه ام و برام واقعا سخته...
امرور تصمیم گرفتم وبلاگ بسازم تا هروقت با پدرم خواستم درد دل کنم اونجا بنویسم
واقعا پذیرفتنش سخته.
دوستای خوبم منو تو وبلاگ یاری کنید خوشحال می شم
pedar.blogsky.com

Posted by: بی تا at September 1, 2010 2:58 PM

سلام
هنوز دو هفته از فوت پدر عزيزم نگذشته است و من روز بروز جاي خاليش و اندوه از دست دادنش را سنگين و سنگينتر احساس ميكنم:
پدر تو رفتي و هنوز هر كلام هر صدا هر صحنه بهانه اي است تا اشكهاي فرو خورده سرازير گردد تا قلب هاي بيتاب ناله از سر گيرند تا تمام دنيا هم براي تحمل جاي خاليت كوچك باشد...
دارم ديوونه ميشم...اخه من بچه اخر خانواده ام و بسيار بهش وابسته بودم...
روحش شاد...
www.habot.blogfa .com
حتما بهم سر بزنيد شايد كمي اروم بشم

Posted by: حسن at August 29, 2010 9:10 AM

سلام.من هم باباي مهربونم رو 29 شهريور 87 از دست دادم.از داغ همتون غمگينم. چيزي نميتونم بگم جز اين:اونايي كه پدر و مادر داريد تورو خدا قدرشونو بدونيد هيچي تو دنيا جاي پدر و مادرو نميگيره.اين نصيحتو از خواهر كوچيكتون كه با اومدن اسم پدر بغضش ميتركه قبول كنين.دوستدار همگي.5 شنبه غروب بهشت زهرا يادتون نره. روح همه پدر و مادرا شاد.خدانگهدار همگي

Posted by: بهاره at August 26, 2010 3:24 AM

با اینکه 13 ساله بابامو از دست دادمو اون موقع من فقط 7 سالم بود ازش هیچ خاطره ای ندارم ولی خیلی دوسش دارم حاضرم همه دنیامو بدم برم پیش بابام خیلی دلم براش تنگ شدخ خیلی خیلی

Posted by: زهرا at August 15, 2010 9:59 AM

salam parnyan aziz
manam ye mae babaye khoobo javoonamo az dast dadam babaye man 42 salesh bood
az oon rooz chesham khise
hichvaght nemitoonam bavar konam ke babaye ghavie man babaye mehraboonamo dg nemibinam
kheyli delam barash tang shode
hamash 3 rooz bood konkooramo dade boodam montazer nashod natijamo bebine ta abad hasrete dashtane pedar too ghalbam mimoone
man hanooz 19 salam nashode khahar baradaram az khodam kochiktaran
vaghean vahshatnaktarin darde donyast ye darde bidarmoon

Posted by: at August 4, 2010 12:13 AM

دلم پرزغم ودرداست ای وای
هوای خانمان سرداست ای وای
پدررفت واز او جزقاب عکسی
نمانده ،در کنارم نیست ای وای

Posted by: حسن at July 30, 2010 8:02 PM

سلام بچه ها
منم باشما همدردم من بابامو در روز 30/10/88از دست دادم هنوز باورم نمیشه نمیخوامم که باور کنم چون میترسم دیوونه بشم بچه ها ترو خدا برام دعا کنید منو مامانم تنهاییم یک داداش دارم که رفته خونه ی خودش من دختر یک دونه ی بابام بودم ولی دیگه اون نیست که باهام شوخی کنه سربه سرم بذلره جیغ ودادم در بیاره خیلی تنها شدم همیشه به خدا میگفتم :خدایا هیچوقت مرگ عزیزامو نبینم خدایا منو زودتر از اونا ببر ولی به خودش قسم که گلچینه مارو میخواد چیکار اون گلا رو میبره به ما ها فرصت میده بیشتر کارای خوب بکنیم بچه ها بابای من هیچ کارش نبود صبح روز آخر برعکس همیشه خودم چایی گذاشتم مامانم خواب بود با بابام چایی خوردیم آبمیوه خوردیم بعدمن رفتم سرکارم که بعداز ظهرکه زنگ زدم زدم خونه گفتن هیچی نگو فقط خودتو برسون خونه بچه ها رفتم خونه دیدم بابامو روبه قبله دراز کردن دستاش دیگه حرکتی نداشت زرد شده بود .......من بابامو خیلی دوست داشتم مامانم میگفت حسین فرشته بود بچه ها برای این فرشته دعاکنید.برای شادی روح پدرم پدرت وهمه یپدرهایی که رفتن صلوات

Posted by: عاطفه at July 20, 2010 5:00 PM

سلام همه حرفاتون رو خوندم با همشون اشک ریختم آخه منم مثل شمامبا این تفاوت که این درد از خیلی سالها پیشتر با منه من 3 ساله بودم که پدرم رفته آخه کی گفته که خاک سرده .... اگه راست میگه پس چرا من 25 ساله که دارم میسوزم و اشک میریزم...و هنوزم تنها جایی که میتونم درد دلامو بریزم بیرون سر خاک بابامه
من همیشه این شعر پروین اعتصامی رو با خودم زمزمه میکنم که میگه:
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

آنکه در زیر زمین داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی سر و سامانی من

تا به اونجا که میگه:

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من

این شعر رو پروین اعتصامی واسه پدرش گفته و چون ما همه زبون هم رو خوب میفهمیم زبان حال ماست به حق محمد و آلش خدا همه بابا ها رو قرین رحمت بی انتهاش کنه

Posted by: آزاده at July 20, 2010 8:15 AM

پدر عزیزه , مهربون هویت یه خونواده پدر
سخت اگر بدونی پدرت سرطان داره و نهایت یه سال دیگه پیشیت نیست بغضم داره می ترکه حرفمو به کسی نگفتم و توخودم نگه داشتم دارم می سوزم گریه می کنم و غصه می خورم پدرم که همه چیز منه چه طور خدا اونو ازم می خواس بگیره عجب دنیای غریبی عجب دنیای بی رحمی
برای سلامتی بابام ازتون خواهش می کنم التماس کنید به مریض کربلا بابام خوب شه
التماس دعا

Posted by: زهرا at July 18, 2010 1:43 PM

khoda pedare hamatono biamorze

Posted by: farinaz at June 25, 2010 4:47 PM

من پدرم در قید حیاته واین نوشته ها اشکی به گوشه چشام گذاشت تا قدر پدرمو بیشتر بدونم هرچند همیشه خیلی دوسش داشتمو دارم

Posted by: at June 23, 2010 6:39 AM

بغض دوباره دیدنت هست و به در نمی شود
25 فروردین 87 بابام از این دنیا رفت و منو تنها گذاشت با همه ی خاطرات و حرف های ناگفته م.کسی که از همه به من نزدیک تر بود . حالا 2 ساله که بغض دوباره دیدنش تو گلوم خفه مانده.و دیگه حتی اشک هام هم تموم شده.دو ساله که همیشه از ساعت 6 یکشنبه ها- روزی که قلبش بی دلیل ایستاد -متنفرم.
اگر مرگ داد است مسلما بیداد همین تنها ماندن ماست

Posted by: sadaf at June 19, 2010 9:34 AM

سلام
من شهرزادم که بابامو 24/1/89 از دست دادم الان دو ماهه که بابامو ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده هر روز که میگذره از روز قبل دلتنگتر میشم وقتی که تصویر بابام توی ذهنم میاد یه حالی میشم که فقط خدا میدونه آخه بابام ماه بود یه دونه بود خیلی دلم براش تنگ شده ... خدایا کمکم کن... خدایا به همه ی اونهایی که بابا ندارن کمک کن که فقط تو رو داریم خدایا...

Posted by: shahrzad at June 15, 2010 7:45 PM

پدر...چرا رفتی اخه من فقط 14 سالمه چرا؟من الان نه مادر دارم نه پدر زندگی دیگه ارزشی نداره چیکار کنم خوشی ها رو با کی قسمت منم چقدر گریه کنم بعد از فوت مادرم فقط تو رو داشتم حالا رفتی ... چیکار کنم؟

Posted by: دوست at June 15, 2010 7:10 AM

سلام . من دقیقا 6 سال که بابا ندارم. دلم براش خیلی تنگ شده. اما چه میشه کرد. من پدر عزیزمو به عزیزترینها سپردم. روحش شاد

Posted by: مرجان at June 14, 2010 10:52 AM

اکنون تو با مرگ رفته ای و من ای جا به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم این زندگی من است
تقدیم به همه ی پدران خورشیدی که ابر آنان را پوشانده همه ی پدران مسافر

Posted by: نازنین at June 13, 2010 2:29 PM

سلام منم مثل همه ی شما محروم ازپدرم مثل همه ی شما کسی نیست نازمو بکشه وای خیلی سخته من یازده ساله که بابام منو بغل نگرفته منو بوسم نکرده الان انقدر بزرگ شدم که برام خواستگار میاد به هر حال باید ازدواج کنم ولی سر سفره ی عقد باید چه جوری تحمل کنم حالا میفهم خواهرام چی کشیدن شما بگید سر سفره عقد از کی اجازه بگیرم

Posted by: نازنین at June 13, 2010 2:20 PM

منم با با ندارم نوشتنش سخته . عاشق بابامم . دخمل بابایم و من ستاره ی بابامم.
امروز درست 70 روز که بابام نیومده خونه .... وای از این تصادف . ماشین زد بهش در سن 43 سالگی و فرار کرد . خیلی سخته .......... من بابام و میخوام
واسش دعا کنین . خیلی مظلوم بود ........

Posted by: ستاره رحیم زاده at May 23, 2010 9:22 AM

سلام راستش قضيه من با شما خيلي فرق ميكنه من بابام زنده است اما ديگه منو دختر خودش نميئونه 2سال پيش يه زن ديگه گرفت و واسه هميشه منو ول كرد ديگه منو نميخواد زن دونش 3تا دختر داره و جاي منو براش پد كردن مامانمو طلاق دادو رفت واسه هميشه...

Posted by: ليلا at May 16, 2010 7:43 PM

دیشب شنبه شب ، 89.2.26 اردیبهشت پدر یکی از دوستان صمیمی ام از دنیا رفت ، بنده ی خدا بیش از یک سال سرطان داشت . روحش شاد و یادش گرامی باد .

پدر بی تو چه سرد و بی ستاره است شبامون

قدر پدر و مادرتون رو بدونین همیشه و در همه حال

Posted by: سینا at May 16, 2010 3:31 PM

سلام دوست عزیز منم با تو همدردم منم بابامو 24/1/89 از دست دادم زمانی که منتظر بودم از سفر برگرده ساعت 2 بعدازظهر توی جاده تهران -دزفول 1 ساعت مانده به دزفول به خاطر نجات جون کسی که از روبروش اومده از جاده خارج شده و ماشینش چپ شده و... حالا تنها کاری که ما میتونیم واسه بابامون انجام بدیم اینه که براشون قرآن بخونیم و نماز و براشون دعا کنیم تا دعای خیرشون تا همیشه همراهمون باشه .

Posted by: shahrzad at May 12, 2010 3:01 PM

من هم پدرم را 3سال و 8 ماه پیش از دست دادم واقعا" سخت است ولی چاره ای جز تحمل نداریم .خلایی در زندگی است که با هیچ چیزی پر نمیشود.واقعا" پدر ستون زندگی است .پدر از ته دل دوستت دارم .روحت شاد

Posted by: شراره ب at May 12, 2010 6:19 AM

سلام
دوست عزيز منم پدرم رو از دست دادم با خوندن مطلب تو و پست هايي كه بچه هاي ديگه داده بودن حسابي دلم گرفت و يه دل سير گريه كردم.با اجازت از مطلبي كه نوشته بودي براي باباي خودم استفاده كردم البته با يه مقدار تغيير.
اميدوارم روحشون شاد باشه.براي شادي روح باباي گل تو همه صلوات مي فرستيم.

Posted by: نجمه at April 25, 2010 7:39 PM

سلام پرنيان جان
روز سوم عيد من هم باتو همدرد شدم روزيكه فقط انتظار شادي براي همه هست من بهترين عضو وجودم را به خدا سپردم هنوز باور ندارم كه ديگه بابا نيست برام دعا كن كه روزهاي خيلي سختي رو ميگذرونم

Posted by: بيتا at April 18, 2010 11:41 AM

من هم دختری دارم بنام پرنیان با خواندن این وبلاگ ، گریستم
خدا رحمتش کنه
پرنیان بدون من .......؟

Posted by: محسن at April 17, 2010 9:24 PM

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوگواران تواند
رفته اي اما آيا
باز برمي گردي ؟‌
چه تمناي محالي دارم !...
سلام پرنيان دلم از همه چيز و همه جا گرفت . راستي من از خدا يه سوال دارم . چرا عزيز من و زود از من گرفت ؟‌

Posted by: فيروزه at April 17, 2010 11:57 AM

سلام بچه ها :
نمی دونم چه جوری بگم اما منم یه جورایی مثل شما هستم . شاید حال و روزم یکم بهتر از شماها باشه . پدر من سرطان ریه داره دکترا گفتن تا سه ماه دیگه زنده است الان از 3 ماه گذشته و اون هر روز حالش بدتر میشه حتی دیگه غذا هم نمی خوره خیلی دلم براش می سوزه . اخه من به پدرم خیلی وابسته هستم اونام از بین بچه هاش منو بیشتر از همه دوست داره.وقتی به این فکر می کنم که پدرمو از دست بدم حتی فکرش هم دیونم می کنه. معلوم نیست تا چند وقته دیگه پدرم زنده باشه اما از همه شماها خواهش می کنم که واسه پدرم دعا کنید . اگر پدرم بره همه چیزه زندگیمو از دست می دهم .
التماس دعا

Posted by: sahar at April 14, 2010 4:08 PM

با تو همدردم منم 7 روزه که پدرم رو ندیدم ......


نازیلا

Posted by: at April 13, 2010 8:49 PM

سلام سال نو مبارک من لحظه ی سال تحویل بابرادرم وخواهرم رفتیم پیش پدرم وای انقدر گریه کردم که انگار همون لحظه پدرمو ازدست دادم آخه یاد یازده سال پیش که باچه خوشحالی من وخواهربرادرامو ازخواب بیدار میکرد افتادم وای چقدر سخته که همه بهت عیدی بدن غیر از پدرت موقع هایی می خوام ازناراحتی دیوونه شم که همه ی دخترای همسن من لحظه ی تحویل سال با پدرشون روبوسی کنن ولی من یه سنگ سردو ببوسم

Posted by: نازنین بابا at April 5, 2010 4:17 PM

سلام خدا رحمتشون كنه منم الان 3سال و 6 ماهه كه پدرمو از دست داد خيلي دلم تنگه براش هر جي بزرگتر میشم جای خالیشو بیشتر حس میکنم
برخیز پدر بجاست که بیدار شوی این قافله را دوباره سالار شوی

جان را به فدای قدمت می ریزیم یکبار دگر اگر تو بیدار شوی

Posted by: تک و تنها at February 25, 2010 11:00 AM

من الان دقیقا 2 ماه و 10 روزپدر رفته دیگه نیستش دارم از داغش دیونه میشم از بس هر روز رفتم رو قبرش گریه کردم دارام میمیرم
شما بگید چه کنم ؟
شما بگید چه کنم ؟ شما بگید چه کنم ؟
شما بگید چه کنم ؟


فقط میگم شمایی که بابا و مامان داری قدرش رو بدونین بدونین

Posted by: امیری at February 17, 2010 8:53 PM

slm omidvaram rohe pedaret shad bashe rastesh babam kheyli javoone man faghat 18 salame pedaram alan to bimaarestane o farda aml dare barash doa konin

Posted by: haniye at January 18, 2010 7:17 PM

سلام به همه
این درد برای من خیلی تازه است . امروز 19 روزه که پدرم رفته. هنوز باور نکردم و باور نخواهم کرد اما باور دارم که هنوز هست . فقط جسم خاکیشه که رفته . روحش رو تو تمای فضای خونه حس می کنم. هنوز وسایلش تو اتاقشه. قراره همونجا باقی بمونه . حتی دست به لباساش نمی زنیم. همگی با هم توافق کردیم . من و مامان و خواهر و برادارم. می خوایم تمام چیزای که یادآور پدر بوده باقی بمونه . شاید دیدن کت و شلوار خوشرنگ شکلاتی پدر که هنوز روی پشت دری آویزونه یا رادیوش که بالای تخته شه یا گوشی تلفن و عینکش که همیشه کنارش بود به ما کمی آرامش بده. خوش به حال ما که پدرم همسایمونه . رفته یه کوچه بالاتر از خونه مون وسط یه باغ خوابیده. آخه یکی نیست بگه باباجون، تو خونه آبت کم بود، نونت کم بود، از ما خسته شده بودی که رفتی یه کوچه بالاتر از ما خونه تازه خریدی؟
نمی دونم شاید خسته شده بود. می خواست بره تو دل طبیعت ، وسط یه باغ تو یه روز پائیزی دراز بکشه و بار این دنیا رو زمین بزاره.
تو تمام این روزها همیشه یه بغض تو گلومه که نمی شکنه.دل نازک شدم. من از همه به بابام وابسته تر بودم. خیلی غافلگیر شدم وقتی رفت . فقط من و مامان بودیم بالاسرش. بقیه بچه ها هنوز نیومده بودند. آخه می دونید اون روز تولد آرین پسر خواهرم و تولد خود بابا بود. می خواستیم جشن بگیریم. همه رو خودش دعوت کرده بود....
گفتیم مریض احواله شاد می شه . یه روز بعد تولدش بود . 13 آذر ماه .... ساعت 13:30 ظهر ....
روی میز میوه و شیرینی چیده بودیم . منتظر بودیم مهمونا برسن ، ناهار بخوریم.
الهی فداش بشم بابا شکمو بود، ولی روزای آخر دیگه غذا نمی خورد....
اون روزم غذاشو برگردونده بود ، به مامان گفته بود صبر می کنم بچه ها بیان با هم ناهار بخوریم. بابام وقتی رفت گرسنه بود. از صبح فقط یه لیوان آب خورده بود و چند تا داروی مسکن ...
دلم میخواد تا آخر عمرم غذا نخورم.
بابا سرمایی بود همیشه، ولی روزای آخر در اتاقش رو به تراسو باز می زاشت و می خوابید رو تخت ... انگار می دونست چند روز دیگه میخواد بره زیر خاک سرد برای ابد بخوابه ...
سلیقش تغییر کرده بود...
عاقبت بعد این روزا عین درختای کهنسال که از هزار تا نهال جوون محکم تر و خوش قد و قامت ترن، اون درختایی که ریشه شون تو اعماق خاکه ، پدر قشنگم، پدر مهربونم، پدر محکمم، چشمای خوشرنگ عسلیشو برای همیشه بست ....
فکر می کردم فقط ما فکر میکنیم همه دروغ می گن که خاک سرده...
نگو این درد مشترک تمام اونایی که ستون زندگیشون شکسته ..
ما که روز به روز بیشتر آتیش می گیریم.
هر شب که می خوابم فکر می کنم امروزم بابارو ندیدم.
امروزم بابا نیومد خونه . صدام نکرد، بهونه نگرفت ، بعد ناهار بلافاصله یه چایی پر رنگ از من نخواست.....
وای که فکر نمی کردم همچنین غمی هم تو دنیا باشه.
فکر می کردم پدرم هیچوقت نمی میره. از بس که محکم بود ، از بس که شاد بود ، از بس که امیدوار بود .....
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است ...


پرنیان عزیز از صمیم قلب برات آرزوی شکیبایی دارم...
ما درد مشترک داریم.
منو هم در غمت شریک بدون...

Posted by: behnaz at December 23, 2009 11:52 AM


این روزها روزهای دیوانگیست..روزهای دلتنگی..روزهای بی پدری..بی کسی..
چه روزگار غریبیست..

دلم برای آغوش پر مهرش به اندازه مهربانیش تنگ شده...

چرا سردی خاک مرا نمیگیرد؟

Posted by: باران at December 6, 2009 6:54 PM

پدران ما زنده هستند ما هستيم كه مرديم

Posted by: جواد at November 15, 2009 8:03 AM

سلام. من 23 سال که پدرمو از دست دادم. با اینکه خاظره ای ازش ندارم اما الان که 25 سالم هست خیلی دلتنگی می کنم. خیلی..... نمیدونم چیکار کنم؟

Posted by: mohadeseh at November 5, 2009 6:31 AM

درود پرنیانان

منم پدرم، پدر مهربونمو 6 سال پیش از دست دادم اما هنوز غم نبودن اون را فراموش نکردم و نخواهم کرد این روزا که باید ازدواج کنم بیشتر احساس غم نداشتنشو دارم.


همیشه سفر برای مسافر شیرین و برای آن که چشم به راه می ماند تلخ بوده ، تنها امید بازگشت از تلخی انتظار می کاسته .
پدر ، امروز که قدم در جاده ای بی بازگشت نهاده ای ، ما به سوگ نشسته ایم .
هر چند که می دانیم مناظر این جاده بسیار زیباتر و مقصدت آرزوی هر انسانی است .ما بدرقه ات کردیم و فرشتگان به استقبالت آمدند .
اینک که انتهای جاده ی تو به بهشت خداوند ختم خواهد شد، بگو چگونه گذر کنیم از راهی که بی تو نیمه تمام ماند .
ولی ....
ولی ....
این اشک ها برای دلتنگی خودمان است ..... دلگیر نشو
ایمان داریم به زندگی جاودانه ات در آغوش خداوند ......
این اشک ها برای دلتنگی خودمان است ، دلگیر نشو پدر ......


هر کی که بابا داره خدا براش نگه داره ما که بابا نداریم خدا از دلمون خبر داره

Posted by: سوداسادات at October 29, 2009 5:03 AM

خوش بحال اونایی که پدراشون زنده اند ولی ماهایی که پدر نداریم باید با خاطره هاشون نفس بکشیم من فقط 9 سال داشتم که پدرم فوت کرد این 10 ساله که هنوز آرزوی این که سرمو روی سینه ی بابام بذارم داره منو دیوونه می کنه روز پدر که می شه انگار روز مرگ منه.

Posted by: نازنین at October 25, 2009 11:43 PM

من هم پدر عزيزم رو از دست دادم خيلي دوستش داشتم روحش شاد

Posted by: مينا at October 23, 2009 10:41 AM

سلام دوستان .امیدوارم خدا به همتون صبر بده .دلم خیلی گرفت . یعنی این همه پدر های خوب تو دنیا وجود داره ؟ پس چرا من همچین حسی به پدرم ندارم ؟لطفا بنویسید که پدراتون چه جور ادمایی هستن؟ چه کار کردن که اینقدر دوستشون دارین؟

Posted by: atash at October 3, 2009 9:12 AM

سلام غم از دست دادن پدر به قدری سخته که با هیچ چیز نمیشه وجود پدر را پر کرد.من الان 15 سال میشه که پدرم را از دست دادم ولی هنوز نتونستم با این مساله کنار بیام هنوز شبها منتظرم که پدرم بیاد و از خواب بیدارم بکنه تا با هم به بیرون بریم .تنها آرزوم اینه که یه بار دیگه پدرم را ببینم.راضیم جونم را بدم تا یه لحظه اونو ببینم.

Posted by: شهرام at September 29, 2009 8:58 PM

سلام دوستای خوشبخت خدا شما ها رو اونقدر دوست داشت که حداقل برای یه روز هم که شده بودن پدرتونو تونستید احساس کنید ولی من چی که همیشه نوازش پدری دست مهربون پدر حرفای قشنگش برام یه عقده یه بغض بزرگ تا لحظه مرگ ای کاش منم یه بابای مهربون داشتم و از دست می دادم تا یه بابای بق و بی دل و بی معرفت ای کاش

Posted by: maryam at September 26, 2009 9:48 AM

salam parnian joon.khoobi azizam? parnian joon manam babam 2 salo nime pish fot kard. jaye khalisho hanozam ke hanooze hes mikonam o midoonam 10 sale digam ke begzare hesam avaz nemishe.midoonam che hesi dari.vali che mishe kard? ba in ke 2 sale babam intor shode vali man hazer nistam hata be doostamo o kasaee ke soraghe babamo migiran begam ke babam morde.chon mikham baraye hamishe too ghalbam zende negahesh daram.

Posted by: niloofar at September 10, 2009 1:55 PM

سلام پرنيان جان
من تازه امروز وارد سايت شما شدم و از صميم قلب احساست را درك مي كنم منم با تو عزيز هم دردم پدر منم 23 ماه رمضان اول سالي كه ديگه براي هميشه از پيش ما رفته ومن هنوز نتونستم اين درد و تحمل كنم اميدوارم منم مثل بقيه دوستان هم درد خودمون بتونيم دوستاي خوبي باشيم. قربان تو مونا
در كنج اطاق نشسته ام و چشم در چشم مهربان پد ردوخته ام تنها يادگار او همين لبخند دلنشين است كه در چار چوپ قاب عكس زنداني است و من هر روز بر شيشه قاب عكسش بوسه مي زنم و غمهاي دلم را با او مي گويم

Posted by: مونا at August 30, 2009 7:00 AM

سلام دوست هاي هم دردم!
كاش بجاي بابام من ميرفتم اما اين همه غم دوري شو نميكشيدم
خيلي تنهام
حتي اندازه اي كه كسي فكرشون نميتونه بكنه

Posted by: ساميه at July 14, 2009 10:44 AM

با تو همدردي مي كنم اما تو محبت پدر رو ديدي و صدايش كردي ما من چه بگويم حتي او را نديدم و او نيز مرا نديد و رفت

Posted by: سسس at July 14, 2009 7:50 AM

سلام به همه كساني كه پدر عزيز شان را از دست دادن!
من هم 7 سال ميشه پدرم رو از دست دادم. كسي رو كه از همه دنيا بيشتر دوست داشتم.كسي كه هميشه همراز من بود همدم تنهائي هاي من بود و هيچ كسي هم نميتونه جاشو بگيره انقدر تنهام كه اندازه نداره با نوشته اهي شما ها هم فهميدم تنها كسي نيستم كه اين درد رو دارد
اميد وارم همه پدر ها پيش خدا سرفراز باشند

Posted by: ساميه at June 18, 2009 7:53 AM

مرا به خاطره ها بردید به 1 سال پیش که او بود و در 1 تیر 87 تنهایمان گذاشت.هنوز رفتنش رو باور نکردم و هنوز منتظرم که بیاد و در آغوشم بگیره...
روح تمام پدران خفته در خاک ، شاد

Posted by: رهائی at June 17, 2009 6:39 PM

سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم لحظاتي كه نه سايه او بر سر ماست و نه دست مهربانش ... نه شيرينی صدايش هست و نه زيبای رخسارش

من هم مثل همتون در حسرت يك نگاه پدر هستم.

هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر

Posted by: نکوئی at June 1, 2009 9:42 AM

سلام پرنیان
خوبید؟
نمیدونم چند سالتونه ؟اهل کجایی؟زشتی یا زیبا؟؟اما میدونم قلب زیبا و بزرگی داری
منم 28 سالمه متاهل پدرم هم زندست اما هیچکسی رو مثل اون دوست ندارم.پدرم نماد زیبایی و عظمت خداست......................خدا نکنه یه روز عظمتش بشکنه...........ولی نگران نباش پدر همه ما خداست ....اون همیشه با من و توست....توکل کن

Posted by: اسماعیل at May 20, 2009 4:52 AM

خداوند بابای همه داغداران را بیامرزد

Posted by: مهدی at May 6, 2009 6:57 AM

سلام پرنیان عزیز
غم از دست دادن پدر را به شما تسلیت میگم و انشالله که خداوند روح ایشان را با انبیاء محشور کنه
پرنیان عزیز منم در غم خود شریک بدانید اخه من نیز چون شما پدر را از دست دادم خورشید گرم خانه ما نیز برای همیشه خاموش شد
پدر من فرمانده واحدهای دریایی در جنگ بود که شیمیایی شده بود بعد از جنگ سالهای زیادی در کنار ما بود ولی بسختی روزگار را سپری میکرد و ما شاهد اب شدن لحظه به لحظه اون بودیم
من همیشه از دور لحظاتی را به دیدن پدر مشغول بودم با روز قبل مقایسه میکردم که چقدر تغییر کرده و چقدر نحیف و لاغر شده از درون اشک میریختم ولی بروز نمیدادم
سال اخر پدر کاملا زمین گیر شده بود حتی در حالت دراز کش ریه هایش یاریش نمیکردن پدر کاملا لاغر شده بود
یک روز من برای تهیه دارو پدر به شهر دیگه رفته بودم اونم با ماشین خودم اینقدر با سرعت حرکت میکردم که سریع دارو رو بگیرم و برگردم بدون توقف دارو رو تهیه کردم و دوباره با خستگی تمام و بدون لحظه ای استراحت پشت فرمون نشسته به سمت شهرم حرکت کردم تمام مسیر اشک میریختم و ار خدا میخواستم پدرم رو خوب کنه تا اینکه رسیدم خونه دیدم مادرم سراسیمه به سمت من امد و گفت سعید بابات اصلا حالش خوب نیست دیوانه وار وارد خونه شدم بر بالین پدر رسیدم
و همچنان که اشک میریختم گفتم سلام پدر داروت رو اوردم ناگهان سرش رو به سمت من چرخوند و گفت سلام پسرم اومدی و همین اخرین کلماتی رود که از پدرم شنیدم اون نگاه و اون کلمات دیگه تکرار نشد
بعد از گفتن اون کلمات نگاهش به نگاه من دوحته شد و دیگه حرکتی ندیدم انگار که منتظر من بود که منو ببینه و راهی بشه و شمع فروزان پدر در غرو ب روز پنج شنبه 17/1/1385 زمانی که الله اکبر اذان از مناره های مسجد شنیده میشد خاموش شد و مرا با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت
هیچ وقت خاطرات خوشی که با پدر داشتم از یادم نمیره و مهمتر از اون اخرین نگاه و اخرین کلمات پدر که مصادف با اذان مغرب بود
هم اکنون که این کلمات را برای شما مینویسم صورتم خیس اشکه چون شب قبلش برای اولین بار خوابش رو دیدم که با چهره ای بسیار خندان با من حرف میزد اون می خندید و من اشک میریختم
میدونم خیلی حرف زدم منو ببخشید چون دلم خیلی پر بود دوست داشتم جایی باشه سفره دلم رو باز کنم و خودمو خالی کنم
بهر حال امیدوارم خداوند همه عزیزران از دست رفته شما رو قرین رحمت کنه انشالله

Posted by: سعید at May 4, 2009 8:07 AM

نمی دونم چی بگم
من پدرم رو 23/5/87 از دست دادم
همیشه به یاد اون هستم
یاد اون همیشه در قلب منه
امیدوارم به خوابم بیاد و بهش بگم که اخه چرا تو باید می رفتی ؟

Posted by: محمد at April 28, 2009 2:26 PM

سلام پرنیان جان:
من انقدر با خواندن این نوشته ناراحت شدم و گریه کردم که دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم اخه منهم پدرم رو ناگهانی از دست دادم باهات همدردی میکنم واز خدا برای پدر عزیز تو و من و همه اونهائی که طعم تلخ فراق را کشیده اند روحی شاد وبهشت برین ارزومیکنم.از سلماس

Posted by: صدیقه at April 28, 2009 7:05 AM

سلام
منم دوازده روزب هست كه ژدرموفعزيزمو لز دستم دادم. تحمل نبودنش برام خيلي سخته. همش به فكرشو..نمي دونم چه طور مي تونم تا اخر عمرم بندش تحمل كنم

Posted by: سکوت at April 12, 2009 4:25 AM

سلام
منم 9 روز هست که پدر مو از دست دادم.دنیا از چشمم افتاده.
دلم می خواد اولین کسی باشم که برم پیش اونم.
وقتی بود قدرشو ندونستمو ونمی دونستم که نبودش چه قدر سخته.
ای کاش بازگشتی و دیداری دوباره ای وجود داشت

Posted by: at April 8, 2009 5:24 AM

سلام
پرنیان عزیز ما رو در غم خود شریک بدان پدرم را در سال 67 از دست دادم، مادرم را در19 اسفند 87 از دست دادم غصه اون رو دارم که می دونستم می خواد این روزها پرواز کنه و نتونستم تو اخرین لحظه کنارش باشم این هم که شعری بود که مادرم همیشه برام می خواند(به لهجه بوشهری)
دی مو لالات می کنوم تا تو خواشی ، بمیره دشمنت تا تو زنده باشی ، دی تموم مردمون با ناز دولت ، مو دولت بی نیازوم که تو داروم
خدا بیامرزد پدر و مادر عزیزان مخصوصا مادرم که نیست دگر در برم

صادق

Posted by: sadegh at April 3, 2009 8:15 PM

سلام.
من سال 78 پدرم را از دست دادم.
روح همشون شاد

Posted by: الهام at March 18, 2009 2:56 PM

سينه مالامال درد اي دريغا مرحمي دل ز تنهايي به جان امد خدايا مرحمي
منم ده روزه كه بدرم رو نديدم تازه فهميدم كه يتيمي چه درديه واقعا سخته نداشتن بدر قدرشو بدونين كه هر چي خوبي و دل سوزي ازش بگم كم گفتم
براي شادي روح همه ي بدر ها صلوات بفرستيد

Posted by: عباس at March 16, 2009 4:40 PM

من پدرم را درست 4 ماه پيش از دست دادم بارفتنش خيلي ناراحت هستم بعضي وقتا خيلي دلم واسش تنگ ميشه نمي دانم چرا نمي تونم فراموشش كنم ديگه نمي تونم صحبت كنم توان صحبت كردن برام نمونده داغ رفتنش رو نمي تونم فراموش كنم

Posted by: سميه at March 16, 2009 9:13 AM

سلام پرنیان عزیز
21 فروردین یکمین سالگرد رفتن بابای عزیزمه ولی هنوز رفتنش را باور ندارم
کاش فقط یکبار دیگه منو در آغوش می کشید و می بوسید.خیلی خیلی دلم براش تنگ شده

Posted by: تهمینه at March 3, 2009 12:09 PM

تورو خدا قدر پدر و مادراتونو بدونن

تورو خدا قدر پدر ماداراتونو بدونین

تورو خدا قدر پدر و مادراتونو بدونن

تورو خدا قدر پدر ماداراتونو بدونین

تورو خدا قدر پدر و مادراتونو بدونن

تورو خدا قدر پدر ماداراتونو بدونین

تورو خدا قدر پدر و مادراتونو بدونن

تورو خدا قدر پدر ماداراتونو بدونین

من پدرمو 3 ماهی میشه که از دست دادم قبلشم 4 ماه بود که ندیده بودمش دلم واسش تنگ شده بود روز شنبه قرار بود بیاد پیشم بعد 4 ماه ولی صبح شنبه زنگ زدنو گفتم که پدرم به مرده انگار تمام دنیا خراب شد روی سرم کمرم شکست از اون روز تا به الان 1 روز هم نشده که بغضم نترکه پرنیان جان متنتو که خوندم اندازه تمام این روز ها بازم اشک ریختم خدا پدرتو رحمت کنه خدا پدر همرو رحمت کنه این یه نصیحت نیست یه واقعیته قدر پدراتونو بدونین اگه یه روزی پر بزنه اون موقه میفهمین که کیو از دست دادین اون موقه واقعا میسوزین مثل من

Posted by: سعید at March 1, 2009 5:11 AM

پدرم روحت شادباد 21روزشده پدرم را از دست دادام خيلي دلم برايش تنگ شده چشمان هرلحظ پرازاشك است زندگي برايم ارزش ندارد

Posted by: Mortaza at February 25, 2009 3:09 PM

سلام پرنيان جان امروز چهلمه پدرمه يه پدر مهربون و دوست داشتني لحظه لحظه هاي زندگيم بود و هست نميتونم رفتنش رو باور كنم خيلي تنهام درست مثل تو بهتريم كسم از پيشم رفت

Posted by: هستی at February 19, 2009 4:32 PM

توروخداقدرپدرنتان رابدانيد

Posted by: مهدي at February 15, 2009 6:54 AM

پرنيان جون
ميدونم چي ميگي من الان تقريبا 3ماه كه هم پدرم و هم مادرمو با هم از دست دادم تا قبل از اينكه اين اتفاق برام بيفته به خدا خيلي ايمان داشتم اما الان ازش كاملا رو برگردوندم از دست دادن ناگهاني پدرومادرو سخت داغونم كرد عزيزم ما داشتيم از جشن داداشم برميگشتيم پدرو مادرم تو جاده عباس آباد تصادف كردن خيل وحشتناك بو د جفتشون با هم رفتن و من از موقع تا حالا ديگه خدارو قبول ندارمتا موقعه اي كه خودم برم پيششون
خدا روح پدرتو شاد پدرومادرا فرشتن كه زود پر ميكشن و ميرن

Posted by: نسترن at February 4, 2009 5:03 PM

سلام به همه دوسداران پدر اسم پدر من پیروز بود این دوبیت کوتاه را من س رودم تا روی سنگ قبرش حک کنند . اگر از ما بپرسند مگر پیروز که بوده نه میگوییم پدر بوده نه همسر فقط در یک کلام اینگونه بوده فرشته بود فرشته بود فرشته

Posted by: شباهنگ آذری at January 25, 2009 6:22 AM

خداوند روح پدرهای همه شما رو با حضرت سید الشهدا محشور کند از خدا میخوام قبل از پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده از این دنیا رخت بر بندم،خداوند به همه شما صبر دهد به خودش تکیه کنید که همانا اینها امتحان الهی است و جز حکمت حق تعالی چیز دیگری نیست یا مولا علی(ع)

Posted by: آرش at January 21, 2009 12:15 AM

سلام
چي بگم ........هرچي بگم كم گفتم پدرستون زندگيبدون پدرزندگي معناي خودشو ازدست مي ده بعدازچهارماه هنوزباورم نشده پدرم راازدست دادم به همه اي اونهاي كه پدرشون ازدست دادن اين مصيبت راتسليت ميگم
اگر عالم شود انگشترناب توبرانگشترعالم نگيني....پدرجان

Posted by: ali at January 8, 2009 8:29 PM

سلام- پرنيان جان من هم الان 95روز است كه بي پدر شده ام فكر مي كنم سخت ترين مصيبت عالم روي شونه هاي من است غم خيلي بزرگي است
من هنوز فكر مي كنم بر مي گرده ولي به طور يقين مادر هاي ما مصيبت بيشتري را تحمل ميكنن خدا به همه صبر بده هيچ وقت فكر نميكردم اين اتفاق برام بيفته - ميشه آدرس ايميلت را برام بفرستي

Posted by: معصومه at December 31, 2008 6:18 PM

باور نميكنم كه نيستي,كوچه باغ در بهت غيبت تو سكوت را نشانه ميرود,تو بر بستر خفته اي,خوابي ارام و بي تشويش,روياي پرواز به ديدارت امده,شوق ديدار يار ما را از يادت برده,بيقرار رفتني ..ميدانم..كبوتران حرم به تو سلام ميكنند و تو از دورها به ما مينگري,به خانه ي قديمي ات به فرزندانت كه گرد بستر تو ايستاده اند و به پيله تنگت..

Posted by: raha.1983 at December 31, 2008 8:47 AM

سلام يك روز بعد از عاشورا 40 روز ميشه كه بابا ندارم دلم خيلي گرفته
بابام شاعر بود برا روي سنك قبرش شعر گفته بود براتون مينويسم
گل به تاراج خزان رفت و گلستان شد خراب ديگر اي بلبل بگو در انتظار كيستي در بهار ديگري دارم كنون چشم اميد تا دگر باره برارم چه چه مستانه را.....

Posted by: azadeh at December 28, 2008 7:44 PM

الان درست ده روزه که اون عزیزو از دست دادم ده روزی که خدا می دونه چی به من گذشت پدر مهربونی که کاش مهربون نبود تا بار غم از دست دادنش این قدر رو دوشم سنگینی نکنه می دونم که هیچ وقت نبودت را باور ندارم می دانم که هیچ وقت به نبودنت عادت نمی کنم تا دنیا دنیا باشه همیشه منتظر اومدنت هستم هنوز باورم نمی شه اون شبی را که مثل کبوتر پریدی و خدا اجازه دیدن دوباره تو را به من نداد هنوز منتظرم وقتی میام تو خونت و میگم سلام بابا بگی سلام بابا جان ولی می دانم که افسوس این را باید همیشه در دلم نگه دارم بابا جان همیشه دوستت داشته و خواهم داشت و منتظرم که روزی بیام پیشت و تو را در آغوش بگیرم و یه عالمه گریه کنم

Posted by: fatima at December 28, 2008 6:43 AM

سلام.متن زيبايي بود ودرد دل همه كساني كه پدرشون و از دست دادن....
با اجازه شما من ازش برداشت كردم...

Posted by: at December 10, 2008 1:03 PM

سلام پرنا جون

ميدونم چي ميگي خوش به حالت كه حد اقل ميتوني سر مزار ژدر بزرگوارت بري

ولي من چي بگم كه 31 خرداد 1381 پدرم در حرم حضرت ابوالفضل دار فانيرو

وداع گفت و در وادي السلام بدون حضور فرزندانش دفن شد

دلم داغه هنوز !

خدا به هممون صبر بده

به وبم سر بزن

sangesabor.blogfa.com

Posted by: صبور at December 3, 2008 4:15 PM

پرنيان خوبم سلام
وقتي از فزاق پدر صحبت ميشد با افتخار به چهره پدرم مي نگريستم و از داشتن پدري چنين مهربان به خود مي باليدم . انگار كه پدرم هميشه با من است و اين افتخار تا آخر عمر مرا همراهي مي كند . هرگز معني هجران را نمي فهميدم و از دست دادن را درك نميكردم .
ولي 10 روز است كه وقتي صحبت از هجران مي شود گريه امانم نمي دهد . وقتي نام پدر مي آيد بغضم مي تركد . ديگر كسي نيست كه با افتخار در سيمايش بنگرم و با غرور صدايش بزنم . 10 روز است كه پدرم در زير خاك خوابيده و جوابم را نمي دهد . نمي تنوان باور كرد . پدر سرحال و سرزنده من كه در آخرين لحظات عمرش با پاي خود به بيمارستان رفت و هرگز بازنگشت . باورم نمي شود كه ديگر نمي بينمش . باورم نميشه كه صدامو نميشنوه .
پرنيان خوبم هجران پدر خيلي سخته . حالا مي فهمم كه خيلي سخته و غير قابل تحمل ...

Posted by: حميده at November 22, 2008 10:33 AM

سلام
غم از دست دادن عزيز سخته . اگه اون عزيزت اميدت و آيندت باشه .
بايد اين حقيقت رو پذيرفت كه مرگ حقه .
سخته اين حرفها رو قبول كردن
من هم يكي از هزاران و ميليون هايي هستم كه پدرش رو از دست داده و الان مهر يتيمي روي پيشونيش حك شده .
بهترين روز از دست دادمش . روزي كه خيلي ها مثل من الان حسرتش ودارند ..
پدر من سه شنبه 24/4/87 تو يك تصادف وحشتناك درست شب ولادت امام علي(ع) روز پدر ........ براي هميشه از ديدن چهرش و شنيدن صداي زيباش محروم شدم .
يتيم به مانند من و امثال من زياد هستند اما نه اين كه روز پدر به عزاي پدر بنشينم .

از خدا صبر مي خوام نه تنها به من و خانواده ام بلكه به همه .... به همه ي كسايي كه عزيزشونو از دست دادن .
اميدوارم كه فرزند لايقي براي پدرم باشم و روحش ازم شاد باشه و يادش و هميشه زنده كنم .
صبر را از كربلا بايد آموخت كاش كربلا را درك كنيم

Posted by: مائده at November 14, 2008 2:22 PM

آن روز که تو برای همیشه دیده فرو بستی آسمان گریست و من هم گریستم آسمان سیر همیشگی خود را در پیش گرفت و من هنوز میگریم از دست دادن تو و اضطراب دیگر ندیدن تو هجرت تو و همیشه رفتن تو آسمان را به گریه واداشت و دل من را نیز...اشکی که هرگز فرو نمی ایستد و قطره قطره ی شمع وجودم را آب میکند...میدانم اگر دریاها اشک بریزم هرگز تو را نخواهم دید......آنروز آسمان گریست و من های های گریستم. من هم 4ساله

Posted by: raha.1983 at November 5, 2008 7:09 AM

آمدی بابا ببین مشتاق دیدارم هنوز خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز تقدیم به پرنیان عزیز

Posted by: raha.1983 at November 5, 2008 6:49 AM

اگر چندين سال است كه آن عزيز سفر كرده ات از سفر نيامده بدان كه جاي او خيلي خيلي بهتر از ماست
من براي اولين بار به شما سرزدم اگرچه دير شده تسليت بنده را قبول كنيد و براي مرحوم از خدا مهربان طلب آمرزش و براي شما صبر و بقاي عمر را از خداي مهربان خواستارم

Posted by: اسماعيل at October 27, 2008 6:42 PM

پدر رفت و با رفتنش قلبها را اندوهگين كرد

پدر عزيز و مهربانم دوستت دارم.
هرگز روز رفتنت را از ياد نخواهم هرگز آن حادثه تلخ كه تو را از ما گرفت و آخرين نگاهت كه پر از اميد بود كه برميگردي ولي هرگز برنگشتي , ما همه در ماتم توي عزيز مات و مبهوت مانده آري تو بودي كه رفتي و داغت را بر دل ما گذاشتي. هرگز بوسه هاي گرمت را فراموش نمي كنم هر وقت ميامدم خونتون و مي آمدي ميدي كه دخترت آمده بوسه گرمي را به من هديه ميكردي و دلم را شاد كرده و شادماني مي كردي ولي افسوس كه هرگز قدر تو را ندانستم .
اكنون درست 2 سال تمام شده كه نگاه گرمت را ديگر نديده ام
هر وقت كه دلم ياد آيد دلم به فرياد آيد
آه عزيزم دوستت دارم دلم ميخواد زودتر بيام پيشت و در آغوش گرمت جا بگيرم .بابا جون ترا به خدا منو ببخش حلالم كن هر كوتاهي كه درباره ات انجام داده ام حلالم كن امشب عقربه هاي ساعت كه روي 10:30 برود با ياد خواهم آورد لحظه رفتنت را قلبم فشرده مي شود.
اميدوارم كه خداوند ترا بيامرزد تو نيز منو حلال كني
دوستت دارم
دوستت دارم
اميوارم كه امشب بازم به خوابم بياي عزيزم و آرامم كني
مثل هميشه با اينكه اينجا نيستي ولي هميشه كمكم كردي
و بهم آرامش دادي دوستت دارم عزيزم

Posted by: nazanin at October 21, 2008 1:58 PM

پدر عزيز و مهربانم دوستت دارم.
هرگز روز رفتنت را از ياد نخواهم هرگز آن حادثه تلخ كه تو را از ما گرفت و آخرين نگاهت كه پر از اميد بود كه برميگردي ولي هرگز برنگشتي , ما همه در ماتم توي عزيز مات و مبهوت مانده آري تو بودي كه رفتي و داغت را بر دل ما گذاشتي. هرگز بوسه هاي گرمت را فراموش نمي كنم هر وقت ميامدم خونتون و مي آمدي ميدي كه دخترت آمده بوسه گرمي را به من هديه ميكردي و دلم را شاد كرده و شادماني مي كردي ولي افسوس كه هرگز قدر تو را ندانستم .
اكنون درست 2 سال تمام شده كه نگاه گرمت را ديگر نديده ام
هر وقت كه دلم ياد آيد دلم به فرياد آيد
آه عزيزم دوستت دارم دلم ميخواد زودتر بيام پيشت و در آغوش گرمت جا بگيرم .بابا جون ترا به خدا منو ببخش حلالم كن هر كوتاهي كه درباره ات انجام داده ام حلالم كن امشب عقربه هاي ساعت كه روي 10:30 برود با ياد خواهم آورد لحظه رفتنت را قلبم فشرده مي شود.
اميدوارم كه خداوند ترا بيامرزد تو نيز منو حلال كني
دوستت دارم
دوستت دارم
اميوارم كه امشب بازم به خوابم بياي عزيزم و آرامم كني
مثل هميشه با اينكه اينجا نيستي ولي هميشه كمكم كردي
و بهم آرامش دادي دوستت دارم عزيزم

Posted by: narges at October 21, 2008 1:54 PM

نمودنم غم از دست دادن پدر و هرگز ندیدن پدر کدام سخت تر است 28 سال پیش در همچین روزی وقتی من فقط یک سال داشتم پدرم رفت به دیار باقی ومنو با هزاران هزار سوال بی جواب تنها گذاشت سوالهایی که تو این 28 سال هر وقت به اونها فکر کردم اشکام جاری شد و دیگه بهش فکر نکردم ارزوی دست نوازش پدر رو با خودم به گور میبرم ارزوی یک صحبت مردونه پدر وپسر رو همیشه تو دلم دفن میکنم ای کاش یک لحظه میتونستم ببینمش خیلی دلم گرفته ....

Posted by: مرتضی at October 13, 2008 7:19 AM

پدر
پدر را کوه مشکلهاست بر دوش
پدر آتشفشان سرد وخاموش
پدر میعاد گاه اشک و لبخند
پدر محکم پدر کوه دماوند
پدر جاری پدر نبض حیاتم
پدر آنکس که می بخشد ثباتم
پدر حافظ پدر امنیت من
تمام آبرو و حیثیت من
پدر تنها دلیل اعتبارم
ببین باشد از او من هر چه دارم
پدر ابری کزو نیکی ببارد
پدر بر روی چشمم جای دارد
دلم از بهر دیدارش زند پر
مرا چون تاجی از گل هست بر سر
پدر بعد از خدا تنها پناهم
پدر دلگرمی من تکیه گاهم
اگر چه راه تاریک وسیاه است
پدر تا کاروان سالار راه است
ندارم هیچ ترس از پیچ و خم ها
ندارم غصه بهر بیش کم و ها
پدر بودی همیشه نزد من کاش
پدر تا زنده هستم پیش من باش
امید معین درباری

Posted by: sadaf at October 6, 2008 11:11 AM

پدرم نرفت
پدرم مارو سوزوند و رفت
قدر پدرهاي خودتونو بدونيين

Posted by: محمد at September 30, 2008 11:31 PM

سلام
امروز شانزدهمین روزه که پدرمو از دست دادم
هیچوقت تو دنیا اونقدر ایمانم به خدا محکم نبود که مرگ پدرمو بپذریم و اینکه بگن جاش خوبه باور کنم
اخه چطور میشه کسی که 27 سال کنارش بودمو وباهاش زندگی کردمو باور کنم که دیگه نه میبینمش و نه صدایی ازش دارم
تنها چیزهایی که ازش دارم صدای ضبط شده اش تو گوشی موبایلم
و لباسهاشو عکسهاش
و عینکش
تمام کوچمونو پارچه سیاه زدند-هنوز مات و مبهوت به پارچه ها نگاه میکنم
شبها با اشک چشامو میبندم و صبح که بیدار میشم و چشمو باز میکنم اشک تو چشام جمع میشه
به خودم میگم یک روز دیگه رو هم باید بدون پدرم بدون بابا سر کنم
چقدر این روزها واسم سخت میگذره
کمرم شکست وقتی رفت
کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم که همچین روزیو ببینم
کاش هیچوقت لذت محبت پدریو و سایه پدریو نچشیده بودم
نمیدونم چی بگم
و نمیتونم احساسمو بگم
گاهی قلبم اونقدر تو سینه سنگین میشه
که احساس میکنم نفس کم میارم
منو همدرد خودتون بدونید
خداوند بزرگگگگگگگگگگگگگ
پدرمووو
سایه سرمو
ازم
گرفت.
من باید بشینم و به اون زنهایی که میان صورتمو میبوسن و میگن خدا بیامرزش و خدا بهت صبر بده گوش کنم ولی هر روز منتظرم
که بابام
برگرده

Posted by: بهنوش at September 23, 2008 12:28 PM

سلام.
اسم من سعيد. من دو سال پیش پدرم رو تویه یه صانحه رانندگی از دست دادم میدونم چی می کشید پدر من شش ماه قبل از فوتش پدرش رو از داد و برای ما از غم بی پدری می گفت و من هم بعد از فوتش به حرفای اون رسیدم. با اجازه شما از متن بالا برای 360 ياهو مسنجرم استفاده كردم البته با مقداري تغيير. اميدوارم خدا ژدرتون رو بيامرزه

Posted by: saeid at September 1, 2008 7:45 PM

وقتي مرد مسن و سالخورده بلند قامتي ميبينم ميخوام برم سمتش و


بگم سلام بابا اما وقتي جلو ميرم وجودم يخ ميزنه ميبينم پدرم نيست

هنوز اون نگاه فكور و بدون رياش تو ذهنمه صداش چهرش خنده هاش

اين روزا بيشتر جاي خاليش حس ميشه مرگ چه چيز غريبيه خاك شدن چقدر عجيبه

Posted by: وحيد at August 30, 2008 6:16 AM

سلام ... من وحیدم .. تازه اوومودم تووی 17 سال .. تقریبا 3 هفته پیش بابام فوت کرد .. وقتی که بابام 1 سال از تومور مغزی عذاب میکشیدو تووی این مدت کل دکترای ایران رو رفتیم ولی همه جواب کردند... تا اینکه تووی غروب دل انگیز روز چهارشنبه 16مرداد1387بابام بیمارستان بستری بود که مامانم ساعت 5.30بود که زنگ زد بهم گفت زود باش بیا بیمارستان بابات حالش خوب نیست و درهمین حال گریه میکردکه یهو دیگه نتونستم سر پاهام بایستم و زانوهام سست شدن ... خیلی زود ماشین گرفتمو رفتم بیمارستان . با عجله خودمو رسوندم تووی بخشی که بابام بستری بود.. وقتی اومدم تووی بخش یهو مامانم و دیدم که داره جیغ میزنه و چند تا زن نگهش داشتن... خواستم برم تووی اتاق که یهو چندتا مامور حراست جلومو گرفتن و گفتن که بذار دکترا کارشون و بکنند منم صبر کردم ..چند دقیقه ای بیرون موندمو دستام روو به آسمون دراز بودندکه یهو دکتر اومد بیرونو بهم گفت پسرشی ؟ گفتم آره بهم گفت خدا صبرت بده .. تا اینو گفت با صورت اومدم رو زمین و از حال رفتم ولی بازم با این حال خودمو رو زمین کشوندمو رسوندم به تخت بابام که وقتی رسیذم به جنازه بابام خودمو انداختم روشو گریه کرذم وااااااااااااای چه روز بدی واااااااااای ... فقط پدر مرده ها میدونن که من چی کشیدم

Posted by: وحید at August 26, 2008 5:53 AM

سلام امیدوارم خوب باشی.من به خاطر شباهت اسمی که داشتیم وارد وبلاگت شدم.عزیزم اینو یادت باشه اگه دیدی روزی خدا تو رو تا لبه ی پرتگاه برده.خیالت راحت باشه که یا تو رو از پشت گرفته یا اینکه پرواز رو یادت داده

Posted by: پرنیان at August 6, 2008 11:33 AM

من هنوز باور نکردم که بابا ندارم.بابام مثل کوه پشت هممون بود. اما تنهامون گذاشت.خیلی سخته ساعتی که همه باباها از سرکار میان و بچه هاشونو بغل میکنن، ما با حسرت نگاه میکنیم.بابای من 7 ساله که رفته یعنی وقتی من 15 سالم بود.خدا کنه ازم راضی باشه.وای خدایا من بابامو میخوام ، بابایی که همه روش حساب میکردن رفت و همرو تنها گذاشت.هیچ وقت فراموش نمیشی بابایی هممون وقتی حرف ازت میشه و یادت میفتیم گریه امونمون نمیده. سخته بگم روحت شاد چون باورم نمیشه.شاد باشی بابایی جونم. ازطرف چشم سیاهت فرشته

Posted by: فرشته at July 21, 2008 10:43 AM

غروب سه شنبه خاكستري بود/همه انگار نوك كوه رفته رفتن/به خودم هي زدم از اينجا برو اما موش خورده شناسنامه من
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
منم مثل شماهام تنها بدون بابا

Posted by: رها at July 19, 2008 11:29 AM

هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر

سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم لحظاتي كه نه سايه او بر سر ماست و نه دست مهربانش ... نه شيرين صدايش هست و نه زيبا رخسارش
سلام
من هم مثل همتون در به در يك نگاه پدر هستم
منم الان 125 روز است كه تنهاترينم درست 18 روز قبل از عروسيم درست شبي كه تمام كارها تمام شده بود و اوج شادي ما بود
من رو هم مثل برادري كوچكتر يا بزرگتر در غم خود شريك بدانيد
شادي روح گذشتگان و بازماندگان صلوات و فاتحه

Posted by: marde shahrivar at July 8, 2008 8:07 AM

پدر
صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد


نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...


مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد


بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد


در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد
----------------------------------------
پرنيان جان من هم با تو هم دردم من هم ساعت 11 صبح 22 ابان كه ميشه ضربات قلبم به شماره ميفته . مسافر من در اين روز شوم رفت سفري بي بازگشت. من هنوز چشم براهم كه از سفر برگرده حالا دو سال كه زل زدم به در خونه كه مسافرم از سفر بياد.ولي افسوس صد افسوس كه سفري بي بازگست كرد.
خداوند روح اموات همه مسلمين شاد كن و بيامرز
براي شادي روح رفتگان فاتحه وصلوات

Posted by: bahar at July 5, 2008 10:08 AM

پرنيان عزيز
دور و بر ما ادماي زيادي هستند كه درد من و تو رو دارند ولي چاره چيه بايد سوخت وساخت
خيلي سخته مي دونم خصوصا واسه دخترا سختره چون احساس مي كني پشتت خالي شده بهش احتياج داري به همه نوازشاش به همه بوسه هاش
ولي يه وقت چشم باز مي كني و مي بيني كه خودتو انداختي روي يه سنگ سرد...
دختر هميشه عزيزه پدره

Posted by: ستاره at June 30, 2008 9:00 AM

گردش شمس و قمر را نه تو داني و نه من
وقت اعلا م سفر را نه تو داني و نه من
تا بود سايه ي پر مهر پدر بر سر ما
به خدا قدر پدر را نه تو داني ونه من...

-------------------------
زهرا جان
وقتی بود هم قدر شناسش بودم. الان حسرت بودنش نه به این دلیل است که جور دیگری رفتار کنم یا افسوس روزهای بودنش را داشته باشم. فقط کاش آرامش دست حمایتش را هم فکری اش را داشتم برای همیشه
پرنیان

Posted by: زهرا at June 15, 2008 8:08 PM

چون گل ز ساده لوحی در خواب ناز بودیم
اشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
سلام پرنیان
منو تو غم خودت شریک بدون. منم هم درد خودتم (دو ماهه) و می دونم چقدر سخته ...این یه داغ حل نشدنیه
اما بدون خدا بنده هایی رو که خیلی دوست داشته بهاشه امتحان می کنه خدا خیلی دوست داره تو شرایط سخت صدای بنده هاشو بشنوه پس قشنگ صداش کن و موقع دعا کردن منو یادت نره دعا کن زودتر برم پیش باباییم
راستی وداع همین شبنم هاست که ما رو از خواب غفلت بیدار می کنه امیدوارم پیغامی که خدا می خواست بهت بده رو گرفته باشی

Posted by: فاطمه at June 14, 2008 1:39 PM

پرنيان عزيز من هم مثل توام خيلي دلم تنگ شده براي بابام

Posted by: محبوبه at June 9, 2008 6:42 AM

نوزدهم خرداد ماه يادآور آغاز زندگي ابدي پدر مهربان زحمتكش و خوب من است روحش شاد . و اما مهربان مادرم "دستان پر مهرت را مي بوسم و به وجود ت افتخار مي كنم " تويي كه 19 سال با صبر ايمان عشق برايم حضور داشته اي . دوستت دارم ...

Posted by: فرزانه at June 8, 2008 6:47 AM

بابا جون چند روز دیگه مونده به یک سال از رفتنت ولی هنوز باورم نشد که رفتی

Posted by: فاطمه at May 28, 2008 6:10 AM

سلام پدرم

الان که دارم باهات حرف می زنم ، دلم به اندازه ی تمام آسمونها برات تنگ شده
هر قدر بزرگتر می شم جای خالیت و تو لحظه هام بیشتر حس می کنم ، هر قدر بزرگتر می شم بیشتر می فهمم که پدر داشتن یعنی چی و من از چه نعمت بزرگی محرومم
حاضرم تمام عمرمو بدم فقط یک لحظه کنارت باشم و با صدای بلند بگم بابا آخه می دونی این تنها كلمه ايي هست كه يه عمره تو حسرت گفتنش سوختم
خداي من براي تموم نعمت هايي كه از سر رحمتت به من دادي ممنون ولي كاش بابامو از پيشم نمي بردي

باباي من دو هفته ي قبل برات يه بيت شعر گفتم البته شعر كه نه بهتره بگم حرف دل تنگ
الان مي خوام چند خط ديگه بهش اضافه كنم گرچه براي گفتن دل تنگي هام يك كتاب هم كافي نيست

وجودت در تمام لحظه هاي زندگي ام خاليست
و يادت در تمام لحظه هاي زندگي ام جاريست
تو مثل فرشته اي پر گشودي از اين ديار
و من ماندم و درد , درد بي باليست
سالها مي گذرد از آن لحظه ي شوم
كه گفتند پدرت دگر در اين دنيا نيست


Posted by: sonia at May 21, 2008 10:29 AM

سلام پدر
وجودت در تمام لحظه های زندگی ام خالیست
و یادت در تمام لحظه های زندگی ام جاریست

Posted by: sonia at May 8, 2008 10:36 AM

حال عجيبي بهم دست داد ايشالاه هيچ وقت غم نبيني

Posted by: سميرا at April 16, 2008 10:06 PM

اي كاش تو باز آيي و من پاي تو بوسم در سجده روم صورت زيباي تو بوسم
پرنيان خانم من هم مانند تو هم غم هستم چون پدر من هم در اسفند 86 مصادف با ظهر عاشوراي حسيني به ديار باقي رفت ان شاالله خداوند به شما و خانواده محترمتتان صبر بدهد چون واقعا خيلي مصيبت بزرگيه

Posted by: مهدي at April 14, 2008 11:12 AM

يادش گرامي وروانش شاد باد
ما را در غم خود شريك بدانيد.

Posted by: علي at April 14, 2008 10:37 AM

يادش گرامي وروانش شاد باد
ما را در غم خود شريك بدانيد.

Posted by: علي at April 14, 2008 10:36 AM

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز ................
روح پاکت با حسین بن علی محشور باد
خانه قبرت ز الطاف خدا پر نور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر
یاد و نامت تا ابد در قلبمان محفوظ باد

بعضی موقع ها آدم دیگه فکر می کنه اگه حرف دل پرخونش رو به کسی نگه دیوونه می شه . شایدم بهتر بود که نمی گفتم اما دیگه خیلی دلم گرفته گفتم شاید اینطوری سبک بشه .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه چیزا و یه کسایی داری که خیلی بهشون تکیه می کنی .مثل پدر و مادر

بعضی موقع ها تو زندگیت بعضی چیزا اونقدر مهمه که جدایی از اونا برات سخت ترین کار دنیاست .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه اتفاقایی میوفته که انگار زمین و زمان رو می زنه بهم .

آره اینها درسته ! اما این بعضی موقع ها دیگه از اون بعضی موقع ها نبود بزارید واستون تعریف کنم :

3 سال پیش بود درست یادم اون روز چهار شنبه بود(29/11/1383) ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود که داشتم از مدرسه بر میگشتم. نزدیک خونه که رسیدم دیدم تعداد زیادی ماشین کنار خونه ماست . نگران شدم و دویدم به سمت خونه به نزدیکی خونه که رسیدم دیدم یکی بدون اینکه منو ببینه داره پارچه مشکی به دیوار خونه ما میزنه بدون اینکه بفهمم چی شده پاهام بی حس شد و افتادم زمین همین لحظه بود که دیدم دوتا از داداشام دارن به سمت من میدوند و میگن...مهدی بابا که طوریش نشده فقط پاهاش شکسته....

تازه فهمیدم چی شده اره پدرم فوت کرده بود... اونها منو به داخل خونه بردن و با گریه و دل شکسته به من گفتن که چه اتفقی افتاده ( پدر من بر اثر سانحه تصادف و ضربه مغزی به رحمت خدا رفته بود) اون لحظه بود که از خود بی خود شدم و دیگه هیچ چیز نفهمیدم اخه چه جوری باور کنم پدری که 18 سال برام زحمت کشیده و با پول بازنشستگی خرج تحصیل منو بقیه را میداد دیگه در بین ما نیستو دیگه تو سختی ها و مشکلات به کی تکیه کنم .. واقعا سخته .. یاد حرفش افتادم که می گفت : شما درس بخونید هر چیر بخواهید من براتون میگیرم....

الان 3 سال از این ماجرا میگذره ولی هر وقت اسم بابام به زبون میادو یا نگاهم به عکسش میاقته دلم میگیره .. یه بغض سنگین رو سینه هام میشینه و احساس تنهایی میکنم...

حالاهر وقت دلم میگیره و احساس تنهایی میکنم و حتی روزهای عید جای من و خانوادم کنار قبر پدرم است خیلی سخته روز پدر بری سر قبر پدرت و از اونجا عید را بهش تبریک بگی ... خدا نصیب هیچ خانواده ای نکنه

ولی افسوس که تا زنده بود قدرش را ندونستم و حالا پشیمانم و تنها ارزوم اینه که از من راضی باشه

خلاصه سرتون را درد نیارم منظور من از این خاطره تلخ و فراموش نشدنی اینه که قدر پدر و مادرتون را بدونید و هرگز به انها بی احترامی نکنید اخه تا وقتی اینها هستند زندگیتون بابرکته و البته شاد و شیرین ....

در اخر از شما دوستان عزیز و گلم یه خواهشی دارم که این نصیحت را از کسی که این واقعیت تلخ را تجربه کرده بپذیرید و در احترام به پدر و مادر کوتاهی نکنید و انشاالله تا موی سفید از سرتون بیرون نیامده داغ پدر و مادر نبینید.

یه خواهش کوجیک دیگه برای شادی روح تمام گذشتگان و پدر من حقیر صلوات فرستید(( التماس دعا))

موفق و پیروز باشید... کوچیک شما مهدی سلطانی..... یا حق


حذفویرایشاشتراک لینک

Posted by: مهد ی at March 29, 2008 8:03 AM

سلام پرنیان جون منم مثل خودت 6 ساله بابام رفته اما هنوز گاهی که صدای در میاد فکر می کنم بابامه اما یه دفه یادم میاد و یه بغض قدیمی میاد سراغم کاش خدا یه فرصت دیگه واسه بابا داشتن به ماها می داد اما این درد رو فقط ما درک می کنیم نه هیچ کسه دیگه.

Posted by: یلدا at March 14, 2008 12:43 PM

از صميم قلب تسليت ميگم
دریاچه هم به حال من از دور میگریست تنها طواف دور ضریح و یکی نماز یک اشک هم به سوره یاسین
به بلاگ منم سر بزن
http://360.yahoo.com/my_profile-lrVCWFIwaactgGSlfoSyPim8.A--;_ylt=AtRlBuXSB4rSabSnzraBDH.qAOJ3?cq=1

Posted by: arash at January 20, 2008 5:31 AM

داغ دلمو تازه کردی

مرگ پایان کسی نیست
عبوری ست لطیف
از جهانی همه دردو همه رنج
پیش یک یار عزیز
خانه از زمزمه ییاد تو خاموش مباد
عکس لبخند تو در قاب دلم مهتابیست

میدونم تحملش خیلی سخته .اما وقتی خدا دردی رو به ما آدما میده تحملش رو هم بهمون میده
صبور باش

Posted by: samira at December 31, 2007 9:12 PM

akharin bari ke az khoone raft 30 rooz pish bood man hanooz montazeram ........vali nemidoonam chera in dafe inghad dir karde.kheyli dire vase bargashtan...ino man nemigam ,baghiye migan,man faghat migam montazeram akhe babam hich vaght bi khodahafezi nemiraft makhsoosan age gharar bood safaresh toolani beshe.in dafe faghat injoori shod.30 rooze ke rafte.kheyli deltangesham.................................

Posted by: mahtab at December 14, 2007 12:36 PM

به ياد پدرم


پاییز می‌رسد...

پاییز باشکوه و دل‌انگیز می‌رسد

این آسمان دوباره پر از زاغ می شود

قلبم ز داغ لاله رخی، داغ می‌شود

چشمم، به قاب عکس تو زنجیر می‌شود

باز این هوا به یاد تو دلگیر می‌شود


در کوچه‌ها دوباره دوان کودکان شاد

در خانه‌ها دوباره پزان شلغم سپید

در دشت‌ها دوباره روان سیل بی‌شکیب

از آسمان ستاره سرازیر می‌شود

من خسته،... ناامید،... پریشان و بی‌رمق

سر را میان حلقه دستان فشرده...منگ

بغضم میان سینه نفس‌گیر می‌شود

از یاد من نمی‌روی ای نازنین پدر

هر چند زندگی زبر و زیر می شود

Posted by: مهدی at September 5, 2007 6:36 AM

بابايي خيلي دلتنگتم وعاشقانه دوستت دارم
بابايي بالاخره و رو بعد از14 روز تو خواب ديدم دوباره به خوابم بيا

Posted by: pariya at August 10, 2007 4:54 AM

درد دلت را می دونم تو هم مثل منی منم مثل تو هر کی می گه همه آدمها یک سرنوشت دارن غلط کرده خیلی از آدمها هستن که سر نوشتشون شبیه همه پرنیان عزیز تنها می تونم بگم تسلیت اما می دونم دردی ازت دوا نمیشه اما می تونم راهنمایت کنم و اونم اینکه سعی کن روح پدرت را شاد کنی من اینقدر بدبختم که پدرم توی دستای من جون داد و در آخرین کلامش گفت از تو راضی نیستم حالا منم باهاش قهرم و پنج ساله که مرده سر مزارش نمیرم
من تا قیامت باهاش قهرم چونکه منو نبخشید و رفت

Posted by: reza at July 25, 2007 9:58 AM

سلام.
حال خوشي به من دست داد.

ياد پدر ازدست افتاده ام که 18 سال که ما رو ترک کرده و رفته.

Posted by: محدثه at July 20, 2007 5:21 AM

. سلام.
حال خوبي به من دست
چون مرا به ياد گل از دست رفته ام انداخت(پدر)
سپاسگزارم

Posted by: علي رضا at June 13, 2007 12:09 PM

سلام نمي دونم چرا ادمها وقتي يه چيزي رو دارن قدرشو نمي دونن ووقتي از دستش ميددن تازه براشون ارزشمند ميشه ...بابام 4 شب بيمارستان ميگن رگ هاي قلبش بسته 5تا شون دعا كن خوب بشه.

Posted by: ن at March 11, 2007 8:11 PM

من برا ي روز پدر مي خواهم يك نوشته به او بدهم. از شما خواهش ميكنم
اگه نوشته اي داريد به اين ادرس بفرستيد . تشكر
asdf_reza@yahoo.com

Posted by: reza at August 8, 2006 7:25 PM

سلام پدر هنوز هر روز ساعت 2 چشمانام به در است تا در را باز كني و بيايي
روحت شاد كه براي من زحمت كشيدي .
مرگت تا حدودي برايم باور شده اما هنوزم بياي دو دستت را مي بوسم ميگم خيلي مخلصم دو ست دارم .
خيلي وقت سر خاكت نيومدم چون مي دونم بيام تا يه هفته حالم گرفتس
گر چه پدر تاج سر است سلطان غم ها مادر است
(رفيق بي كلك مادر)

Posted by: سخا at May 22, 2006 6:32 PM

بياد پدر....

Posted by: مانی at September 13, 2005 8:54 AM

ممنون از زنده كردن يادش.
و ممنون از عكس و نوشته قشنگت .
رروانش شاد

Posted by: fahime at April 10, 2005 9:51 AM

سلام بر پدران هميشه بيدار
روحش شاد وقرين رحمت ايزدي

Posted by: ali at February 26, 2005 3:52 AM

سلام به پرنيان عزيز ....... آيا از پدرت هيچ بيادگار نداري ؟؟ .... اين شور و عشق و مهرباني را از همان نازنين ميراث داري و چه يادگار نيكويي . آيا همين مهرباني او نيست كه تو را بي قرار و بي تاب او كرده است ؟ پس تو نيز سر بلند باش كه به او و همه ي پدران بزرگمرد درود بفرستيم و خوشحال باش كه آنقدر كريم بوده است كه هنوز رايحه ي او در فضاي دلت مانده است ... يادش گرامي و در پناه رحمت حق !

Posted by: رضا at February 24, 2005 8:18 PM

انديشيدن درباره زندگي , زيباتر است از زندگي كردن و انديشيدن به مردن , تلخ تر است از مردن , اما ... تنها انديشيدن دليل بودن است , حتي اگر به نبودن بيانديشي ...

Posted by: Vahid at February 24, 2005 1:46 PM

پرنيان عزيز سلام
تسليت ميگوييم وبراي پدر عزيز ومهربانت آرزوي رحمت الهي دارم.

Posted by: زهره at February 23, 2005 8:57 PM

سلام ....تا نيلوفرانه دنبال اين سبزي را گرفتم اين طبيعت را آساني از دست نميدهم ...باز هم خواهم آمد.

Posted by: mirzaa ghalamdoon at February 23, 2005 4:13 PM

سلام مهربان ! از حضور سبزت پيدا بود به قلمي سبزتر خواهم رسيد ..ممنون . پاينده باشي .

Posted by: mirzaa ghalamdoon at February 23, 2005 8:38 AM

سلام پرنيان عزيز
خيلي ممنون كه به من لطف داري... قدمت به چشم در بزم الهه ناز...
اما ...
آن ديكلمه صداي من نيست ... نميدانم صداي كيست. ميدانم كه زيباست ...
من صدايم اينقدرها تاثير گذار نيست پرنيان...
راستي
اسم پرنيان چقدر زيباست
چه وب باحالي داري. معلوم است كه اعتقادات مذهبي ات قوي است... به مناسبت اين ايام تسليت ميگويم....
اين روزها مرا دعا كن... باشه؟

Posted by: elahenaz at February 23, 2005 5:16 AM

تسليت مي گم.روحش شاد

Posted by: التهاب تشنه at February 23, 2005 5:03 AM

خدا رحمتشون كنه. ميدونم جاي خاليشونو كسي پر نميكنه

Posted by: Ali A at February 23, 2005 5:03 AM

سلام دوست عزیزم
سخت است خیلی سخت. تنها دردی که متاسفانه درمان ندارد درد از دست دادن عزیز است. برایت آرزوی آرامش و صبر دارم.

Posted by: خیال تشنه at February 22, 2005 9:48 PM

پرنيان عزيز سلام.
سالروز درگذشت پدر عزيزت رو تسليت ميگم. روحش شاد.

Posted by: kati at February 22, 2005 8:17 PM

تسليت ميگم. روحش شاد.

Posted by: saeid at February 22, 2005 6:32 PM

پرنیان عزیز و مهربان سلام ...... اینهمه شور و اشتیاق و دلبستگی به آن وجود نازنین که یادش همیشه گرامی باد نشانه ی چیست ؟ ایا جز این است که او برای تو آموزگار عشقی بوده است که هنوز در پس سالها و گذر زمان همچنان شعله ور و شاداب است ؟ به واقع همین نشان رستگاری است گرچه همین عشق هم پایت را به محبت آن وجود نازنین زنجیر کرده است . روانش شاد و در پناه آفریدگار مهربان امید که تو نیز میراث دار چنین عشقی باشی که نشان عشق شوریدگی است و شادابی ! ...

Posted by: رضا at February 21, 2005 8:36 PM

پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته

پرنیان عزیز

سالگرد درگذشت پدرت تسلیت باد.

پرواز را پرواز را پرواز .......بخاطر بسپار........

Posted by: علیرضا at February 21, 2005 10:00 AM

سلام پرنيان
تسليت ميگم خانمي

Posted by: mahboobeh at February 21, 2005 6:37 AM

پرنیان عزیز
اینکه دوم اسفند یاد آورد خاطره ِ آخرین سفر پدرت از این دیر خاکی بوده است را تسلیت می گویم و امید دارم که همیشه جایش در قلب هایتان سبز باشد، که مطمئنا چنین نیز هست.

پرواز را به خاطر بسپار...
شاد باشی

Posted by: سلیمان at February 21, 2005 1:16 AM

زهر هجري چشيده ام كه مپرس....

سلام پرنيان عزيز!
هميشه براي رفتنش زود بود
روحش شاد...

Posted by: آرام at February 20, 2005 6:04 PM

چون كاروان به راه افتاد پدرشان گفت: اگر مرا ديوانه نخوانيد بوي يوسف مي شنوم...

Posted by: خزر at February 20, 2005 5:21 PM

روحش شاد

Posted by: amin at February 20, 2005 5:09 PM

" با ما بودي
بي ما رفتي
چو بوي گل به كجا رفتي
تنها ماندم
تنها رفتي..."
سلام پرنيان عزيز
سالروز در گذشت پدر عزيزتون رو صميمانه تسليت مي گم
__________
او با توست، همه جا و خواهد ماند مثل هميشه
تو با اويي و مگر ميشود كه پدر روي از دردانه خويش برگرداند؟!
حتي اگر...

Posted by: واحه at February 20, 2005 4:21 PM
Post a comment









Remember personal info?